عشـــــــق و جنــــــــون

عـکسهای بی نظیر وجذاب

باز قدر آمد و شور دگری برپا شد

 نور قرآن ببارید ، شرری برپا شد

شب قدر آمد و چشمان دلم شهلا شد

 شبنم عشق ببارید و شبم ، یلدا شد . . .

ای کاش از این خاک، صدا برخیزد

 

یا دستی باز بر دعا برخیزد

 

ای کاش دل فتاده در دام گناه

 

با گفتن یا علی(ع) ز جا برخیزد . . .

 

الهی ان شب که همه قران به سر می گذارند

 

ما را توفیق بده قران را به دل کنیم . . .

 

و کنون وقت دعاست

 

وقت شکر از کرم و لطف خداست

 

وقت عاشق شدن و مهر و صفاست

 

وقت امید بر قلم عفو خداست

 

التماس دعا

 

ز مردم دل بکن یاد خدا کن

خدا را وقت تنهایی صدا کن

در آن حالت که اشکت می چکد گرم

غنیمت دان و ما را هم دعا کن...

 

التماس دعا

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 مرداد 1391ساعت 05:51بدست asall3| ارسال نظر(13) |

از بس از اين زندگي غم ديده ام شاعر شدم
 درسرودنهاي احوالم چنين ماهر شدم !

 هرچه دنيا درد وغمها داشت، آورد بر سرم
 من نِشَستم۫ بختِ تارم را فقط ناظر شدم !

 زير بار اينهمه غم، من عجب پُرطاقتم !
 من مگر ايّـوب هستم، کاینچنین صابر شدم ؟!

 در طوافِ کعبه ي رنج و عذابم دَم به دَم
 من خُدايم را در اوجِ غصه ها زائِر شدم !

 خواستم در کوي دلبر۫ تا ابد ساکن شوم
 از بدِ دوران، ز آنجا هم فقط عابر شدم ...

 بسکه در دنيا کشيدم زَجر بي حدّ و حساب
 درحریمِ حق تعالي، طيِب و طاهر شدم !

 يک شبِ ديگر هم ازشبهاي پُردردم گذشت
 بازهم در مَحضرِ شب۫ گريه ها حاضر شدم ...

نوشته شده در یکشنبه 08 مرداد 1391ساعت 14:39بدست asall3| ارسال نظر(16) |

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم

نوشته شده در سه‌شنبه 03 مرداد 1391ساعت 04:28بدست asall3| ارسال نظر(23) |

پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

 

 "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا

بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

 دوستدار تو پدر".

 

 طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".

 

  ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟

 

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".

 

نکته:

در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391ساعت 01:16بدست asall3| ارسال نظر(21) |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1391ساعت 18:57بدست asall3| ارسال نظر(19) |

دلگيــــــر نشــــــو از آدمــــــا

نيــــــش زدن طبيعتشــــــونه

ســــــالهاســــــت به هــــــواي بارونــــــي ميگــــــن: خــــــراب

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1391ساعت 23:20بدست asall3| ارسال نظر(28) |

مـــن خدایــــــــ دارمـــــ، کــه در ایــن نـزدیــــــــکی اســــــــت

نــــه در آنـــــــ بـــالاهـــا !

 

 مــــــــهربانــــــــ، خــــــــوب، قشــــــــنگ ...

 

چــــــــهره اشــــــــ نـــورانیســــــــت

 

 گــاه گاهی ســــــــخنی مــــــــی گویــــــــد،

بـــا دلــــــــ کوچــــــــک مــــــــن،

 

 ســــــــاده تــــــــر از ســــــــخن ســــــــاده مــــــــن

او مـــــــرا مــــــــی فهــــــــمد !

 

 او مــــــــرا مــــــــی خوانــــــــد،

او مــــــــرا مــــــــی خواهــــــــد،

او هــــــــمه درد مــــــــرا مــــــــی دانــــــــد ...

 

 یــــــــاد او ذکــــــــر مــــــــن اســــــــت، در غمــــــــ و در شــــــــادی

چــــــــون بــــــــه غمــــــــ مــــــــی نگــــــــرمــــــــ،

آنــــــ زمــــــانــــــ رقـــــــص کنـــــــانـــــــ مـــــــی خنـــــــدمـــــــ ...

 

 کــــــــه خــــــــدا یــــــــار مــــــــن اســــــــت،

کــــــــه خــــــــدا در هــــــــمه جــــا یــــــاد مـــــن اســــــــت

 

 او خــــــــدایســــــــت کــــــــه همــــــــواره مــــــــرا مــــــــی خواهــــــــد

او مــــــــرا مــــــــی خوانــــــــد

او هــــــــمه درد مــــــــرا مــــــــی دانــــــــد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1391ساعت 00:07بدست asall3| ارسال نظر(15) |

هوا سرد و سوزناک بود و خورشید دل‌ مرده می‌رفت تا به‌ زحمت از لابه‌لای ابرهای آبستن با زمین و زمان خداحافظی کند

ـ مردم بی اعتنا به اطراف دست‌هایشان را محکم در جیب فرو برده و یقه‌ها را تا بالای گردن خود پوشش داده بودند و از کنار یکدیگر رد می شدند 

نم‌ نمک آسمان اشک می‌ریخت. چترهای باز موجب می‌شد آنها پسر بچه گل‌فروش کنار خیابان را نبینند 

چشم‌هایش از شدت سوز پر اشک شده بود و گهگاه بغض در گلویش می‌پیچید

ـ امشب بدون حتی یک مشتری ... حتی یک سکه ... چگونه به خانه برود تا عطرنان، مادر و خواهرانش را خوشحال کند؟

باد در آن خیابان تنگ و تاریک می‌تاخت و گونه‌ های پسرک را گلگون‌ تر می‌کرد

دستان یخ ‌زده‌اش توان پاک‌ کردن اشک‌هایش را نداشت که سایه‌ ای آرام روی شانه اش پایین آمد

 قاصدکی ساده به پسرک لبخند زد 

و صدای بوق ماشینی پسرک را از غم بی نانی رها کرد

لطفاً دوشاخه گل رز

نوشته شده در جمعه 09 تیر 1391ساعت 04:21بدست asall3| ارسال نظر(16) |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 07 تیر 1391ساعت 03:58بدست asall3| ارسال نظر(23) |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 05 تیر 1391ساعت 03:27بدست asall3| ارسال نظر(21) |

Design By : ashkii341

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران