عشـــــــق و جنــــــــون

عـکسهای بی نظیر وجذاب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 09 خرداد 1391ساعت 21:33بدست asall3| ارسال نظر(4) |

        


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 06 خرداد 1391ساعت 21:56بدست asall3| ارسال نظر(11) |

من تو را می خواهم

 بی سبب می کوشم

 سادگی را به لباس کهن قافیه ها

 سوی مسلخ ببرم

 تا که از آن شعری به بطالت سازم . .

 دستهایم خالیست

 من دگر میدانم

 انتظارم عبث است . .

 روزهای سختی ست

 روز را بی تو به شب سر بردن

 ورد من نام تو است

 و تو بر سادگیم میخندی . . .

 گریه ام میگیرد

 من چرا عاشق دیوانه شدم . ؟؟

 بی تو بودن سخت است

 تو که میدانستی

 لحظه هایم بی تو

 میل ماندن دارند

 حرکت ثانیه ها

 کند و نا فرجامند

 تو که میدانستی . . . . .

 پای ساعت لنگست . . .

 کاش میخوابیدم

 ماه من خواب تو را میدیدم . . . .

 تو کنارم بودی . . .

 .من که خندان بودم . . . .

 دستهایت به نوازش به سرم میلغزید . . . .

 و خدا میداند . . . .

 عشقمان آبی بود . . .

 و صدای نفست در گوشم . . . .

 مژده عشق بشارت می داد . . .

 کاش میخوابیدم

 ماه من خواب تو را میدیدم . . .

 من تو را می خواهم . . . . .

 بی سبب میکوشم . . .

 واژه ها را به اسارت ببرم . . . .

 جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . .

 داغ بر روی عبارت بزنم . . .

 چشم گریان باشم . . . .

 سیل راه اندازم

 شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . .

 بی سبب میکوشم

 تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . .

 .

 من تو را می خواهم . .

نوشته شده در شنبه 06 خرداد 1391ساعت 21:02بدست asall3| ارسال نظر(6) |

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازش خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت

گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد

اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود

قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمیشه زخمی نشد از بازیهای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه

کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار

نوشته شده در سه‌شنبه 02 خرداد 1391ساعت 20:48بدست asall3| ارسال نظر(8) |

 

ماهي جون آبي دريا رو فراموش نکني 

قصه ي آبي موجا رو فراموش نکني

نکنه دلت بگيره بشکني مثل حباب   

ببره دنيا رو آب بسپاري چشماتو به خواب 

ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني

مي توني بشکني اين تنگ بلو ر و مي توني

شب اين تنگ بلور نقره ي ماه و کم داره      

چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره

پشت اون کوه بلند درياي آزاد ماهي جون 

چشم به راه تن همه ماهي هاي آزاد ماهي جون 

باله تو تکون بده  نفس بکش  شنا بکن

بشکن اين شيشه رو با سر خودتو رها بکن

ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني

مي توني بشکني اين تنگ بلور و مي توني


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391ساعت 23:57بدست asall3| ارسال نظر(9) |

         

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391ساعت 22:35بدست asall3| ارسال نظر(12) |

 

پروردگارا

            

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                           

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391ساعت 23:07بدست asall3| ارسال نظر(5) |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391ساعت 22:58بدست asall3| ارسال نظر(6) |

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری

 

بودسفارش دهد تا برايش پست شود .

 

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد.

 

مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

 

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و

 

گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

 

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی

 

حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟

 

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

 

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به

 

گلفروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست

 

مادرش هديه بدهد.

 

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از

 

آن را همين امروز به من هديه کن

 

واسه کي بگم

 

 

 

 

واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده مادر عزيزم

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391ساعت 14:47بدست asall3| ارسال نظر(8) |

 

  

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391ساعت 23:35بدست asall3| ارسال نظر(9) |

Design By : ashkii341

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران