عشـــــــق و جنــــــــون
عـکسهای بی نظیر وجذاب
من تو را می خواهم بی سبب می کوشم سادگی را به لباس کهن قافیه ها سوی مسلخ ببرم تا که از آن شعری به بطالت سازم . . دستهایم خالیست من دگر میدانم انتظارم عبث است . . روزهای سختی ست روز را بی تو به شب سر بردن ورد من نام تو است و تو بر سادگیم میخندی . . . گریه ام میگیرد من چرا عاشق دیوانه شدم . ؟؟ بی تو بودن سخت است تو که میدانستی لحظه هایم بی تو میل ماندن دارند حرکت ثانیه ها کند و نا فرجامند تو که میدانستی . . . . . پای ساعت لنگست . . . کاش میخوابیدم ماه من خواب تو را میدیدم . . . . تو کنارم بودی . . . .من که خندان بودم . . . . دستهایت به نوازش به سرم میلغزید . . . . و خدا میداند . . . . عشقمان آبی بود . . . و صدای نفست در گوشم . . . . مژده عشق بشارت می داد . . . کاش میخوابیدم ماه من خواب تو را میدیدم . . . من تو را می خواهم . . . . . بی سبب میکوشم . . . واژه ها را به اسارت ببرم . . . . جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . . داغ بر روی عبارت بزنم . . . چشم گریان باشم . . . . سیل راه اندازم شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . . بی سبب میکوشم تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . . . من تو را می خواهم . . گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت با نوازش خورشید طلا قد کشیدن شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
ماهي جون آبي دريا رو فراموش نکني قصه ي آبي موجا رو فراموش نکني نکنه دلت بگيره بشکني مثل حباب ببره دنيا رو آب بسپاري چشماتو به خواب ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني مي توني بشکني اين تنگ بلو ر و مي توني شب اين تنگ بلور نقره ي ماه و کم داره چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره پشت اون کوه بلند درياي آزاد ماهي جون چشم به راه تن همه ماهي هاي آزاد ماهي جون باله تو تکون بده نفس بکش شنا بکن بشکن اين شيشه رو با سر خودتو رها بکن ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني مي توني بشکني اين تنگ بلور و مي توني پروردگارا داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است. یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بودسفارش دهد تا برايش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گلفروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد. شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن واسه کي بگم
واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده مادر عزيزم


دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
نمیشه زخمی نشد از بازیهای روزگار
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه
در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار



نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست



| Design By : ashkii341 |










