عشـــــــق و جنــــــــون
عـکسهای بی نظیر وجذاب
بخشیدمت برو بخشیدمت نمون عشقی نمیشکفه تو قلب سردمون از خاطرت ببر چشمای خیسمو چیزی نگو گلم بخشیدمت برو بخشیدمت اگه به فکر رفتنی اگه کنار من تنهاتر از منی به دل نگیر اگه که بی تحملم تنهام بذار برو بخشیدمت گلم تو میری و دوباره من از بیقراری میگذرم از شب من رد میشی و از خواب گریه می پرم بی تو شکوفه می کنم تو فصلی از نیاز و غم کنار رد پای تو ویرونی مو حس می کنم نه تو به من دل میسپری نه من شبیه تو میشم چیزی نمونده از من و دستای مثل آتیشم بخشیدمت اگه به فکر رفتنی اگه کنار من تنهاتر از منی به دل نگیر اگه که بی تحملم تنهام بذار برو بخشیدمت گلم روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد. پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟» پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.» پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.» . . پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است. پدر مخلوقیست که هر جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی. پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم. پدر بزرگوارم،
پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و سایه بلندت همواره بر سر ما باشد. من اگر قاب تو باشم کافی است. تو گرانمایه ترین تصویری پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند. من تو را می خواهم بی سبب می کوشم سادگی را به لباس کهن قافیه ها سوی مسلخ ببرم تا که از آن شعری به بطالت سازم . . دستهایم خالیست من دگر میدانم انتظارم عبث است . . روزهای سختی ست روز را بی تو به شب سر بردن ورد من نام تو است و تو بر سادگیم میخندی . . . گریه ام میگیرد من چرا عاشق دیوانه شدم . ؟؟ بی تو بودن سخت است تو که میدانستی لحظه هایم بی تو میل ماندن دارند حرکت ثانیه ها کند و نا فرجامند تو که میدانستی . . . . . پای ساعت لنگست . . . کاش میخوابیدم ماه من خواب تو را میدیدم . . . . تو کنارم بودی . . . .من که خندان بودم . . . . دستهایت به نوازش به سرم میلغزید . . . . و خدا میداند . . . . عشقمان آبی بود . . . و صدای نفست در گوشم . . . . مژده عشق بشارت می داد . . . کاش میخوابیدم ماه من خواب تو را میدیدم . . . من تو را می خواهم . . . . . بی سبب میکوشم . . . واژه ها را به اسارت ببرم . . . . جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . . داغ بر روی عبارت بزنم . . . چشم گریان باشم . . . . سیل راه اندازم شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . . بی سبب میکوشم تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . . . من تو را می خواهم . . گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت با نوازش خورشید طلا قد کشیدن شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
ماهي جون آبي دريا رو فراموش نکني قصه ي آبي موجا رو فراموش نکني نکنه دلت بگيره بشکني مثل حباب ببره دنيا رو آب بسپاري چشماتو به خواب ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني مي توني بشکني اين تنگ بلو ر و مي توني شب اين تنگ بلور نقره ي ماه و کم داره چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره پشت اون کوه بلند درياي آزاد ماهي جون چشم به راه تن همه ماهي هاي آزاد ماهي جون باله تو تکون بده نفس بکش شنا بکن بشکن اين شيشه رو با سر خودتو رها بکن ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني مي توني بشکني اين تنگ بلور و مي توني








اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده، گوشهایشان در حال شنیدن. ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.


دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
نمیشه زخمی نشد از بازیهای روزگار
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه
در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار


| Design By : ashkii341 |





