عشـــــــق و جنــــــــون

عـکسهای بی نظیر وجذاب

بخشیدمت برو بخشیدمت نمون

 عشقی نمیشکفه تو قلب سردمون

 از خاطرت ببر چشمای خیسمو

 چیزی نگو گلم بخشیدمت برو

 بخشیدمت اگه به فکر رفتنی

 اگه کنار من تنهاتر از منی

 به دل نگیر اگه که بی تحملم

 تنهام بذار برو بخشیدمت گلم

 تو میری و دوباره من از بیقراری میگذرم

 از شب من رد میشی و از خواب گریه می پرم

 بی تو شکوفه می کنم تو فصلی از نیاز و غم

 کنار رد پای تو ویرونی مو حس می کنم

 نه تو به من دل میسپری نه من شبیه تو میشم

 چیزی نمونده از من و دستای مثل آتیشم

 بخشیدمت اگه به فکر رفتنی

 اگه کنار من تنهاتر از منی

 به دل نگیر اگه که بی تحملم

 تنهام بذار برو بخشیدمت گلم

نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد 1391ساعت 22:15بدست asall3| ارسال نظر(19) |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد 1391ساعت 20:23بدست asall3| ارسال نظر(14) |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391ساعت 19:07بدست asall3| ارسال نظر(16) |

    

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.

پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»

پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»

پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

 

.

.

پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است.

پدر مخلوقیست که هر  جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی.

پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم.

 

پدر بزرگوارم،

 

 

 

 

 

 

 

           

پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست

 

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و سایه بلندت همواره بر سر ما باشد.

من اگر  قاب تو باشم کافی است.

تو گرانمایه ترین تصویری

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد 1391ساعت 17:07بدست asall3| ارسال نظر(10) |

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده، گوشهایشان در حال شنیدن. ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

 

نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391ساعت 14:53بدست asall3| ارسال نظر(10) |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 09 خرداد 1391ساعت 21:33بدست asall3| ارسال نظر(4) |

        


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 06 خرداد 1391ساعت 21:56بدست asall3| ارسال نظر(11) |

من تو را می خواهم

 بی سبب می کوشم

 سادگی را به لباس کهن قافیه ها

 سوی مسلخ ببرم

 تا که از آن شعری به بطالت سازم . .

 دستهایم خالیست

 من دگر میدانم

 انتظارم عبث است . .

 روزهای سختی ست

 روز را بی تو به شب سر بردن

 ورد من نام تو است

 و تو بر سادگیم میخندی . . .

 گریه ام میگیرد

 من چرا عاشق دیوانه شدم . ؟؟

 بی تو بودن سخت است

 تو که میدانستی

 لحظه هایم بی تو

 میل ماندن دارند

 حرکت ثانیه ها

 کند و نا فرجامند

 تو که میدانستی . . . . .

 پای ساعت لنگست . . .

 کاش میخوابیدم

 ماه من خواب تو را میدیدم . . . .

 تو کنارم بودی . . .

 .من که خندان بودم . . . .

 دستهایت به نوازش به سرم میلغزید . . . .

 و خدا میداند . . . .

 عشقمان آبی بود . . .

 و صدای نفست در گوشم . . . .

 مژده عشق بشارت می داد . . .

 کاش میخوابیدم

 ماه من خواب تو را میدیدم . . .

 من تو را می خواهم . . . . .

 بی سبب میکوشم . . .

 واژه ها را به اسارت ببرم . . . .

 جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . .

 داغ بر روی عبارت بزنم . . .

 چشم گریان باشم . . . .

 سیل راه اندازم

 شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . .

 بی سبب میکوشم

 تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . .

 .

 من تو را می خواهم . .

نوشته شده در شنبه 06 خرداد 1391ساعت 21:02بدست asall3| ارسال نظر(6) |

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازش خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت

گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد

اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود

قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمیشه زخمی نشد از بازیهای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه

کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار

نوشته شده در سه‌شنبه 02 خرداد 1391ساعت 20:48بدست asall3| ارسال نظر(8) |

 

ماهي جون آبي دريا رو فراموش نکني 

قصه ي آبي موجا رو فراموش نکني

نکنه دلت بگيره بشکني مثل حباب   

ببره دنيا رو آب بسپاري چشماتو به خواب 

ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني

مي توني بشکني اين تنگ بلو ر و مي توني

شب اين تنگ بلور نقره ي ماه و کم داره      

چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره

پشت اون کوه بلند درياي آزاد ماهي جون 

چشم به راه تن همه ماهي هاي آزاد ماهي جون 

باله تو تکون بده  نفس بکش  شنا بکن

بشکن اين شيشه رو با سر خودتو رها بکن

ماهي جون تنگ بلور قصر بلور نيست مي دوني

مي توني بشکني اين تنگ بلور و مي توني


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391ساعت 23:57بدست asall3| ارسال نظر(9) |

صفحه قبل12345...12صفحه بعد

Design By : ashkii341

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران